تبليغاتX
*عشق,عشق می آفریند*

*عشق,عشق می آفریند*

آغوش

اگه من و تو دو تا برگ باشیم هنگام خزان من

زودتر از تو میشکنم تا زمانی که می افتی در آغوشم بگیرمت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

اینجا اول وآخر دنیاست

می دونم هر کجا که باشی

دل تو اهل همین جاست

واسه منو تو اینجا اول وآخر دنیاست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

تو همه ی وجود من

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم

چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم

که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی

و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگیهای یادت رنگ میزنم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:53 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

ایمان من

ناز پروده عشق تو شدم ، جان منی

                                  درد خود با که بگویم که ، تو درمان منی

دین و دنیا و همه هستی من رفته به باد

                                     هیچ سرمایه مـرا نیست ، تو ایمان منی

یاد تو روشنی ذهن پریشان من است

                                  در شب تیره هـجران ، مه تـابـان منی

کور دل بودم و با عشق تو بینا شده ام

                                روشنـی بـاد ترا ، ای که تو چشمان منی

زنده کردم دل پژمرده به عشقت ، ای دوست

                                   امشبی را در این خانهِ دل ، تو مهمان منی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

هنوز هم

هنوز هم زیباترین آوای دنیا برایم شنیدن خنده های توست

هنوز هم زیباترین طلوع برایم طلوع چشمان زیبای توست

هنوز هم غم انگیز ترین اتفاق برایم صورت اندوه ناک توست

هنوز هم آغوشت برایم مقدس و دستانت زندگی بخش به جان من است

هنوز هم در کوچه های خلوت عاشقی ، در میان سکوت بوسه هایمان زندگی میکنم

شاید رهگذری مژده ای  از رویای ماندگار و عشق جاودانه ام ، به همراه بیاورد
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

دوستت دارم

نگو قراره که دیگه یه لحظه پیشم نباشی

نمیذارم یواش یواش هم رنگ سایه ها باشی

دسته گلها تو نمیخوام

خاطرهاتو نمی خوام

خودت که بهتر میدونی که من فقط تو رو میخوام

گل های باغچه رو بر ات تک تک و از شاخه چیدم

ببین چقدر جون میکنم بهت بگم دوست دارم

بهت بگم دوست دارمممممممم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

در خواب

در خواب ناز بودم شبی   

                دیدم کسی در میزند

                          در را گشودم روی او 

                                             دیدم غم است در میزند

   ای دوستان بی وفا 

              از غم بیاموزید وفا.....

                        غم با همه بیگانگی

                                   هر شب به من سر میزند

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

دلم تنگ است

دلم تنگ است 

       دلم اندازه حجم قفس تنگ است 

           سکوت از کوچه لبریز است

                صدایم خیس و بارانی است

                     نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

تنهام میزاری

دارم از چشات میخونم میری و تنهام میزاری

مگه من به پات نموندم دست تو دستم نمی زاری

دیگه اینو خوب میدونم اشک و غم فایده نداره

می خوای بی تو بمونم اخه دل بهونه داره

دلمو به کی سپردم مگه من عاشق نبودم

برای دیدن چشمات مگه من لایق نبودم

چه شبایی چه روزایی تو رو من صدا نکردم

برای دیدن چشمات چه دعا ها که نکردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

بهش بگید

وقتی که خاکم میکنن بهش بگین پیشم نیاد

بگیدکه رفت مسافرت بگید شماره ای نداد

یه جور بگین که اخرش از حرفاتون حول نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

هرچی که خاطره دارم بریدو از بیخ بکنید

نزارید ازاسم من هم یه کلمه جا بمونه

نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن ... بزار نگاهت از یادم بره

بزار واسه همیشه قلب من چال بشه
برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده

همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده

اون که میگفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد

رفتو همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگید نشست به پات بهش بگید نیومدی

بگید هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی

نشونیه قبرمنوبهش ندین

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:30 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

چطور دلت اومد

آخه چه جور دلت اومد

تنهام بذاری و بری

آخه مگه حرفی زدم

زخم زبونی من زدم

آره همش بهونه بود

مسئله یار دیگه بود

دلت هوایی شده بود

کارم از کار گذشته بود

برو با یارت عزیزم!!

رها کن این تن منو

الهی صد سال بشه!!

عشق قشنگت عزیزم!!

اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری

که مثل من اسیر بشه

آواره از خونه بشه

من یه قول بهت می دم

یه روز فراموشت کنم

قلبمو سنگیش بکنم

عشقتو خاکستر کنم

اگه یه روز خواستی گلم

کسی رو نفرینش کنی

بگو مثل من بشه

زجر جدایی بکشه

برو با یارت عزیزم!!

رها کن این تن منو

الهی صد سال بشه!!

عشق قشنگت عزیزم
!!



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

رازی که تویی

از عطر بلند گیسوانت

           آیه های یاس را می آویزی

                             من عسل می سرایم

 زن های بور اروپا

             یکی یکی به کندو می وزند

تا مبهم و در هم

           زبور زیبایی زلف زنی را

                      برای الیزابتشان

                                 زمزمه کنند

ملکه بهار مست می شود

و عاشقانه های مرا

          ورق ها به هم می چسبند

اما تو باز بمان

          ای سوره ی نور

                 هر صبح می آیمت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

پاييز بهاري است که...

زرد است که لبريز حقايق شده است ... تلخ است

 که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگرنه

 مي فهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 4:45 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

دو گام مانده به هم

دوگام مانده به هم سیبی از هوا افتاد

چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

دو گام مانده به هم لحظه‌ها طلایی شد

فضا پر از هیجان های آشنایی شد

نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم

سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم

زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر

فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد

دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد

دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است

رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است

حکایت از شب سردی است خسته در باران

من و تو بی‌ خبر از هم نشسته در باران

که ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد

فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد

عجیب آنکه تو هم مثل من شدی آن شب

دچار حس خیالی شدن شدی آن شب

به کوچه خواند صدای خوش امید، مرا

تو را به کوچه کشید آنچه می‌کشید مرا

قدم زدم شب آیینه را محل به محل

ورق زدم دل دیوانه را غزل به غزل

برای هدیه ی چشمانمان به یکدیگر

نیافتم غزلی از سکوت زیباتر

من و تو شیفته ی هم دو آشنا در راه

شبیه لیلی و مجنون قصه‌ها در راه

به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد

دلم دو کوچه جلوتر به پیشواز آمد

به پیچ کوچه رسیدیم شب ، بهاری شد

نگاهمان به هم افتاد عشق جاری شد

نگاه ها پر ناگفته‌های کهنه ولی

سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلی

دو گام مانده به هم عمر جاودان بودم

که در حضور تو بالاتر از زمان بودم

به سرنوشت غریبم خوش آمدی امروز

در انتظار تو رنجور سالیان بودم

شبیه ماهی تنهای کوچک سهراب

اسیر آبی دریای بیکران بودم

دلم لبالب خون بود و خنده‌ام بر لب

چنین به چشم می‌آمد ولی چنان بودم

از آن غروب در آن سایه باغ یادت هست

که رفته تا ته تصنیفی از بنان بودم؟

تو گرم چایی خود بودی و لبم می‌گفت

که کاشکی لب خوشبخت استکان بودم

چقدر بی‌تو در این کوچه سرزنش دیدم

چقدر با همه کوچه مهربان بودم

اگر بدون تو بلبل‌زبانی‌ام گل کرد

وگر به خاطر برگی ترانه‌خوان بودم

کنار فرصت تهمینه‌ای اگر رستم

وگر بدون تو در کار هفت‌خوان بودم

همان حکایت رد گم کنی است قصه ی من

مرا ببخش اگر محو دیگران بودم

به یاد چشم سیاه ستاره ‌ریز تو بود

اگر مسافر شبهای آسمان بودم

چنین که بی همگان با تو روبرو شده ام

مرا ببخش اگر انتقام جو شده ام

اگر چه لذت بخشش هزار چندین است

برای بوسه فقط انتقام شیرین است

تو می بری تب سردی که روی بال من است

من از تو می برم آن بوسه ها که مال من است

کدام ما دو نفر شادمان تریم از هم

در این قمار که ما هر دو می بریم از هم

اگر به قهر کنار رخ تو مات شویم

وگر به لطف تو مهمان گونه هات شویم

همیشه منطق لب های عاشقان این است

که بوسه های تو بر هر دو گونه شیرین است

دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد

چه اتفاق عجیبی میان ما افتاد

درست روی سر ما فضا شرابی شد

سمند دختر خورشید آفتابی شد

چهارچوب در خانه‌های ده گل کرد

که از بهار نفسهای ما تناول کرد

هنوز دهکده مست از خم لبالب ما ست

دو گام مانده به هم ماجرای هر شب ما ست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

بیا

اگرچه وقت دلم یک دقیقه خالی نیست    

بیا تمام دلم مال تو خیالی نیست

 

مرا به صبح ِ سلامی ببر که در پس آن

غروب ِبی رمقی ، سایه ی زوالی نیست

 

اگر بجویی حال مرا به فرض محال

به غیردوری روی شما ملالی نیست

 

به نام ابروی تو شیخ شهر فتوا داد

که در بهشت خدا هم چنین حلالی نیست

 

به سبک ساده ی باران پر از جوابی و وای

که در زمین ِ عطش مردگان ، سوالی نیست

 

بگو خراب شود کوچه ای که برسر آن

برای حادثه ی عاشقی مجالی نیست

 

و گرشبانه ی عاشق شدن سروده شود

میان مردم آن کوچه حس و حالی نیست

 

مجال و حالی اگر دردلی به هم برسد

غزل فروشی ِچشمی و ناز ِ خالی نیست

 

وگر مجالی و خالی و حس و حالی هست

در ازدحام کمان های تشنه بالی نیست

 

سری نزد به غزل های شن نوشته ی من

در این کرانه ی صحرا مگر غزالی نیست

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

               دلم براش تنگیده!

 

                                       دل بی تو درون سینه ام می گندد

                                        غم از همه سو راه مرا می بندد

                                          امسال بهار بی تو یعنی پاییز

                                         تقویم به گور پدرش می خندد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 4:57 قبل از ظهر  توسط مهران  |